توسط مهدیه
| سه شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۸ | 9:15
خرامان بود و همچون آهوان میرفت و میآمد
جهان دور سرم میگشت، میرفت و میآمد
میان شادی و غم در سفر بودم تمام عمر
چه میکردم؟ که آن نامهربان میرفت و میآمد
دلی دارم که خوشبختانه دیگر خانهی عشق است
در این ویرانه، عمری میهمان میرفت و میآمد
شرابِ تلخ بود و کامِ شیرین بود و با این حال
نشد جامی بنوشم، پاسبان میرفت و میآمد
شب از آرامگاهم رد شد و از بوی گیسویش
نفس در سینهی من همچنان میرفت و میآمد
#سجاد_سامانی
لنگ لنگان میروم من با خر خود شاد شاد