توسط مهدیه
| دوشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۶ | 19:30
من آن آیینه ای بودم که در من دیده بود او را
هزاران بار از لب های من بوسیده بود او را
لبش با من سخن می گفت قلبش با کسی دیگر
به ظاهر ریشه از من بود اما چیده بود او را
برایم هدیه می آورد عطری را که او می زد
و از پیراهن مظلوم من بوییده بود او را!
چرا دقت نمی کردم به آن دلواپسی هایش
میان حرف هایش بارها پرسیده بود او را
مرا نشکست...می دانید علت داشت این کارش
من آن آیینه ای بودم که در من دیده بود او را
#یاسر_قنبرلو
لنگ لنگان میروم من با خر خود شاد شاد