توسط مهدیه
| یکشنبه ۱۴۰۴/۰۶/۰۹ | 14:32
عشق، حالا كه از آن چهره نقاب افتاده
در دلم تازه به شور و تب و تاب افتاده
دير شد آمدنت روح من از جانم رفت
مثل يك شاخهى خشكم كه به آب افتاده
عشق طغيان بكند عقل جلودارش نيست
مثل يك صخره كه در شيب و شتاب افتاده
زندگى خواب خوشى بود كه تعبير نشد
من دچارم به شب و از تب خواب افتاده
مثل یک راديوى از همه جا بى خبرم
پرم از حرف و به يك گوشه خراب افتاده
سید تقی سیدی
لنگ لنگان میروم من با خر خود شاد شاد