توسط مهدیه
| دوشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۹ | 6:35
نشستهاند ملخهای شک به برگِ یقینم
ببین چه زرد مرا میجوند، سبزترینم!
ببین چگونه مرا ابر کرد، خاطرههایی
که در یکایکشان میشد آفتاب ببینم
شکستنی شدهام... اعتراف میکنم امّا
ز جنس شیشهی عمر تواَم؛ مزن به زمینم
برای پرزدن از تو، خوشا مرام عقابان
کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟
نمیرسند به هم، دستِ اشتیاق تو و من
که تو همیشه همانی، که من همیشه همینم...
#محمدعلی_بهمنی
لنگ لنگان میروم من با خر خود شاد شاد