توسط مهدیه
| سه شنبه ۱۴۰۴/۰۶/۱۸ | 10:19
گریه جدا و خنده جدا خاک میخورد
احساس من به لطف شما خاک میخورد!
تنهائی مرا به تماشا نشستهاید؟
در موزهی زمانه طلا خاک میخورد
فرقی نمیکند چه کسی گِرد سفره هست
شاهیم یا گدا؟ همه را خاک میخورد
آنقدر از حرام، حلال آفریده شد
در مسجدالحرام، خدا خاک میخورد
از بین حرفهای دل بیمخاطبم
بیش از همه حروفِ ندا خاک میخورد
از ترس عنکبوت غمت، تار صوتیام_
افتاده از نفس که صدا خاک میخورد
بیهوده دلخوشی خبرم را بیاورم!
این قاصدک به روی هوا خاک میخورد
میافتم از دهان تو و در گلوی مرگ_
آوازهام هجا به هجا خاک میخورد
امروز اگر به سینه دلم خاک میخورد
فردا به گور قلب مرا خاک میخورد
#شهریار_بصیری
لنگ لنگان میروم من با خر خود شاد شاد